سینا، دومین آدمی بود که روبروی من نشسته بود و داستان می‌گفت. داستانش را من ننوشتم اما، غزاله نوشت. در نگاه اول، شاید داستان‌های این آدم‌ها، پر باشد از جملاتی که بارها گفته شده‌اند؛ اما ماجرا این است که این آدم‌ها برای اولین‌بار است که سعی می‌کنند بخشی از زندگی‌شان را بیابند که ارزش روایت دارد.

وقتی تلاش می‌کنند تا از بین وقایع پخش و نامنظم زندگی، یک رابطه معنادار استخراج کنند، درحال توضیح معنای زندگی‌شان هستند. من فکر می‌کنم زندگی‌هامان پی‌رنگ مشخص و از پیش تعیین شده‌ای ندارد. پی‌رنگ را خودمان می‌ریزیم. روایتی که می‌کنیم بر گرفته از پی‌رنگ و معنایی‌ست که در زندگی جستجو می‌کنیم.

دیده‌ام که آدم‌های روبرویم، وقایعی مشابه را چطور با پی‌رنگ‌های متفاوت، به شکل متفاوتی تعریف می‌کنند.

با تغییر پی‌رنگ‌ها می‌توانی داستانی امیدوارکننده را به یک واقعه‌ای پیشِ پاافتاده تبدیل کنی.

 

شگفت‌آور ولی این است که نقاط عطف داستان‌ها، زمانی‌ست که خودشان را جدی می‌گیرند. ممکن است چیزی در نظر همه‌ی دنیا، سخیف و غیر فاخر باشد - زمانی که می‌گوییم خب به درک - زمانی‌ست که پی‌رنگ داستانی ریخته می‌شود. چیزی شاید در نظر همه چرت باشد، اما در تو تاثیری شگفت‌آور ایجاد کند.

 

زندگیم هیجان‌‌ انگیز شروع نشد. معمولی بود، درس خوندم مثل همه، و بعد از چند سال دیدم نه، این اونی که می‌خوام نیست.
گشتم، گشتم دنبال اون هیجانی که باید اتفاق می‌افتاد. و تو دوچرخه‌ سواری پیداش کردم.
 مدت طولانی‌ای بود. کوه رفتم، توی جاده‌ها... دوچرخه به من نزدیک بود. و خب یک روز، دیگه نبود. دزدیده شد. سخت بود کنار اومدن با نبودنش، ولی نمی‌تونستم کنار نیام. دوباره یک‌چیزی رو گم کرده بودم. 
گشتم، گشتم، و عکاسی رو پیدا کردم. من زنده شدم. سال کنکور بود، رشته‌م ریاضی بود؛ ولی عکاسی رو دوست داشتم و به نظرم اون‌جا وقت ریسک کردن بود. ارزشش‌ رو داشت چون چیزی بود که زندگیم رو قشنگ‌تر می‌کرد. یاد گرفتم. دانشگاه هم می‌رم. 
هنوز هم اون چیزی که بهم انگیزه می‌ده، عکاسی‌ه. اون‌موقع همهٔ پس‌اندازم رو و چیزهایی که داشتم رو فروختم تا اولین دوربینم رو بخرم. شروع کردم به کار عکاسی و بعد از یک مدت سفارش گرفتم، و از ریسکی که کرده بودم خوشحال بودم، و هستم.

اون چیزی که من رو قوی کرد، اون اتفاق‌هایی که من رو به چیزی که می‌خواستم رسوند، چیزی به جز سختی‌هام، تلاشم و مشکلاتم نبودن. من تو سخت‌ترین شرایط بود که عوض شدم و فهمیدم فقط خودم هستم که می‌تونم خودم رو نجات بدم، و به‌خاطر همین، هر موقع بتونم، به بقیه کمک می‌کنم.

به‌ش گفتم: «از عکاس‌ها چطوری باید عکس بگیرم؟» گفت: «لازم نکرده. تو داستان بنویس. خودم برات عکس می‌فرستم.»